بخوان مرا.....
صفحه ای را ورق خواهی زد
که در آن
نور
پیش از زادن
مرگ را مکیده است.
می روم ایمان بیاورم....
می روم تا شبی در تابستان
که قورباغه های بهشتی
در گودال کثیف رودخانه ای نیمه جان
آواز می خوانند،
به دسته ای علف ایمان بیاورم
که در انتهای گودال کثیف رودخانه ای نیمه جان
به هم سرایی ناموزون قورباغه های بهشتی
سبز می مانند!
همچنان....
مدل
شانه های چوبی دو سر،
سرمه دان مرصع،
آینه _ مُکثر!
زن _ در چارچوب در ایستاده است
به هیروشیکاهای ژاپنی می ماند!
دانه ای گیلاس از طُره تا گردن تابیده،
زن _ در چارچوب در _ رو می چرخاند به نقاش
بر گونه ها دانه ای اشک،
سیاه و لرزنده
بر گلو تکه ای آینه،
سرخ و چند پاره
زن
در چارچوب در ایستاده، مُرده است.
نقاش
در آینه تکثیر می شود.
زمستان 88
بخت
شاخه نباتی زرد
کله قندی سپید...
برای تکمیل درخشش رنگها
عروس را سیاه کنید!!!
مزار
بیهوده سنگ!!!!
اِستاده بر قامت شاعری خاموش
خط سُربی تابدار:
"بزرگ بود.....".
پیر دختری سنگریزه به سنگ می کوبد:
_: "فردا هم می آیم!".
بهار90
فاحشه
در پایِ دکل های ِ رنگارنگِ کشتی هایی که هیچ گاه
لنگر نمی گیرند
غواصی مُرده است
که باد
موی پریشانش را
بر گُرده یِ دکل هایِ رنگارنگی
بافته است.
که هیچ گاه
بر کناره ی خاکی مردی لنگر نینداخت.
یک گزارش تاریخی!!!
تقاص ِ هراس ِ مداوم ِ کودکان ِ این سرزمین
بر شانه های بد فرم ِ مردی
که در برابر گل های زردِ مصنوعی
به نام ِ "خداوند"
و به نام ِ "ملت شریف ایران"
سوگند دروغ یاد می کند
و صدای ِ "احسنت ِ" عروسک های ملعون ِ خیمه شب بازی
که او را
به جنگ های خونین
با دشمنان ِ فرضی ِ هرگز نبوده
تحریص می کنند.
تقاص ِ هراس ِ کهنه ام
بر دوش ِ مردمانی که مشروطیت را جشن می گیرند!!!
گیلاس های پرورده در عرق
تن از پارچه تهی می کنم.
و موهام
در گودی کمر نیش می زند....
پرده های سبز و سرخ خانه را کشیده ام.
و باغ ِ زردآلو
آن قدر دور هست که بگویم : "بعید"!
دانه ای گیلاس مست...
و بالارفتن ام از درخت گردو...
....
امروز
سالگرد خاطره ای راجشن گرفته ایم.
اندوه ِ مردی که در رثای باغش گریست....
فکر و ذهنش
همان تپاله ی ته مانده ی مرغوبی بود
که باغش را بهشتی می کرد
و در برابرش
تن عریان ِ زنی، موزون.
و باغ،
آرام آرام
دهان می گشود
به همآغوشی ِ بی وزن ِ تن ِ عریان ِ زنی موزون...
م س ت ی
چرخ، چرخ، چرخ..........
یک پا زمین
یک پا هوا
چرخ، چرخ، چرخ..........
می رقصم انگار!
و بازو به پهنای سینه های کوچکم باز می کنم.
چرخ، چرخ، چرخ..........
می رقصم انگار!
چشمکی آرام و دور به من می گوید:
پری جان! آرام تر!..........
رفع اشکال
بی آنکه بدانمت
تمام تو را خوانده ام،
کلمه به کلمه.
حالا زیر تمامی تنت
خط کشیده ام
که از کسی بپرسمت!!!
گیج!
در درک تازه ام از خطوط
شعر فروغ را زمزمه می کنم:
آن "کلاغ سیاه" سخت
آن "ابر آشفته ی" نرم...
...
روبه رویم بوم دو بعدی نرم.
و من، آن "کلاغ سیاه" سخت...
و فرو مردنم، در اندیشه ی مکاتب هنری قرن بیستم!
در درک تازه ام از فرو مردن!
کجا؟
....من گم شده ام...
از یابنده....
....ولش کن!
گیرم پیدا شدم، با اینهمه - نخواستن - چه کنم؟
کودک هند
پا برهنه در مدفوع همسایه اش می دود.
فریاد می زند – می خندد.
و کودک همسایه،
پا در مدفوع همسایه اش می دود
همبازی کودک همسایه...
....
ساری های حریرروی صورتم می لغزد
بوی ابریشم و عود دیوانه ام کرده است.
من به روی گل های نیلوفری بودا نشسته ام.
باد،
در رودخانه مرا می چرخاند،
چرخ، چرخ، چرخ....
از لابه لای انگشت های برهنه ی پای کودکی هندو
بیرون خزیده ام،
جوانه ای نیلوفر...............
زایمان
ای کاش لبانم به صراحت رنگها می بودند
و واژه هایم به اصالت فرم.
دستم نمی رسد به خدای فاجعه!
ای کاش اتفاقی تازه بودم، ناب!
و انگشت می چرخاندم به سویی،
رو به دیوار رنگی رنگی
و می گفتم : این است کودک من!
اسمش را گذاشته ام : نقاشی!
سهمیه بندی!
گنجشکی
روی بهار نارنج های مست
رید و فرار کرد.
همین دیروز
پیرزن همسایه با دستی لرزان
دانه ای نارنج چروکیده
تعارفی آورد و گفت:
محصول امسال حیاط خانه ی ماست!
سهم شما...
"پرستش به مستی است..."
به ابرهای اندوه ِنگاره های چینی،
تابیده ام.
تپش، در میان ِنرمی شان
دریچه ی باریدنی است به لاژورد خیالی.
من اما مستِ سیاه بازی های مرشد پیرم،
که در فنی آمیخته به تصنع،
نقش ِمستانه ی "باکوس" را بازی میکند
با سینه هایی آویزان
که از باغهای بابل دزدیده است
......و پرده،
فرو می افتد........
دیگر باره در برابرم، پیری ست،
صداش می کنند: "رضا عباسی"
.........حال ِخوشی ندارم!
کاش
هرچه زودتر این پرده فرو می افتاد...........
باید نقاشی کنم...
اولین
شامگاه دیروزم به یاد!
صدای نقب زدن های مردی در قلبم
و لرزیدن دیواره های آلبالویی تنم...
دور مبادم این ساعت خجسته ی شوم!
که در آزادی آرامشی نجیب،
فاتح قله های نجابت خواهم شد....
یاد
خس خس حنجره ی خوکی در تپاله های جفتش
از کارزار فضایل و فرهیختگی غرایز، خشمگین.
و سندانی در دوردست طویله
آهنی را به یوغ تسلیم می آراید.
خوک،
خوابیده است
و خاک خیس
بوی تپاله ی جفتش را می مکد.
نوستالزی
تراشه های رنگی رنگی مدادهای رنگی
وقتی کف دست کودکی هایم عرق می کرد،
بوی درخت و رنگین کمان می گرفتم.
دانه ای باران عنایتم کنید خدایان عقیم نقاشی!
تا تصور کنم رودخانه ای خواهدم برد
به آبشاری که فرو افتادنم،
مام تمامی رنگین کمانهای دنیا شود.
مبارز
انگشت هایمان در پس پشت مشت های مغرورمان
خاموش.
و آنچه را که در بر گرفته ایم
روشنای آبهای نباریده است،
رویایی که ابرهای مهاجر را خجل می کند.
و مشت های مغرورمان را بیدار!
دانه دانه انگشتری فیروزه پوشیده ایم
و آبی های سنگی را صلوات می فرستیم
و آنچه را که از بر، ترانه کرده ایم
خشم مشت های پیچیده ی ماست.
تولد
دهانم بوی ماسه و ماه می دهد.
همین روزهاست که کودک ِدریایی ام را
به آب دهم...
بازی
صفحه ی نگاهت را شطرنجی کرده ام،
خانه های سپید، از آن ِ عاشقی های دور
خانه های سیاه، از آن ِ هر روزه ی من!
پلک می زنی ...
من،
در برابرت،
خاکستری ام ؟
تفهیم
قرینه ات نیمه ایست مکدر
و اتهام ِتو،
وادادنت به تصویری معکوس.
عاریتی خوش فرم از زنانگی ِمقدس
و عفونتی لزج، از فراموشی های دم به دم.
تاریک شو!
تاریک شو!
خاموش!
در نیمه های خالی ِانسان،
گاه اگر هیچ تصویری نباشد،
خدا بیشتر عاشقی می کند.
ایزد بانوی آسمان
خاکم را به رنگدانه های طلائی مزین کن
تا در شبی، آسمانت شوم،
دانه دانه نور.
ماتیک سرخ
همیشه لبهایم را قرمز می کنم.
من سبزه ام،
مکمل رفتار می کنم!
معاشقه با نقاشی!!!
نگاره های پری پیش ِرویم، سرخ و سبز:
"....چشمهای تو، برای جویدن خوب است،
آبدار ِآبدار.........
کاش کمی می خندیدی!
نگاره ی زرد و آبی ِمن!
لب های تو برای بوسیدن خوب است،
ترک، ترک ......
دست های من برای حوض نقاشی،
رنگی رنگی .......
گنجشگک ِاشی مشی!
بالهای تو برای پریدن خوب است،
بالا بالا...........
سما
بازو به بازوی تو،
تا بزرگترین میدان جهان.
من گوش به " گفت " های تو
تا نقش جهان ِنگفتنی.
به کوی مس کوبان می رفتیم،
بازو به بازوی هم................
پناه
چشم در چشم ِ روزنه ای سیاه
به گمانم آنسوتر گریزگاهی است...
پلک بر هم می زنم
چندین بار...
چندین بار...
چندین بار...
چشمهای تو
مرا فریفته اند به ماندن!
روزنه ای سیاه
آنسوتر.....
در اتاق ِ کوچک و سردم می نشیم
آنسوتر روزنه ای ست
سپید
بوم های نقاشی ام !
حاجت
تو را شمرده ام
چونان تسبیحی مقدس
که در زیارت ِنظرکرده ای سبز
به دامان ِاستغاثه ای شکوهمند
شماره ام کنی.
نشانه
به درختی ریشه در خاک ،مانندم به هیئت ِتنومندِ عرعرهای پیر. باد، در حفره های تنم. سبزینه، درکف ِمُشت. آبستن شکوفه ام. به چشمه ی جاری ِ برفِ پاری سال می اندیشم و فراموشی ِ جسارتم و خاموشی ِ برگهای کاغذی ام – رنگی رنگی… در خاک.
ظهیرالدوله
صندلی های وارونه ی ظهیر الدوله
تا به مهمانی ِ سوگِ چه کس قامت کشند؟!
آن روز هم پائیز بود.
مه آلوده تر اما.
حالا برگهای زردِ طلایی،خشنودم می کند
به اینکه بر بالای گورهای سنگی
آمرزشی قدسی می درخشد.
پیرزن هنوز هم هست.
هنوز هم بوی کافور،پیچیده در چادرش.
امروز
استوارتر از دیروزش دیدم،
قامت افراشته تر.
آری! مرگ چُنین است
پیوسته در حیات….
زمینی
عریانی ام با خاک برابر است
سرد و سخت و دانه به هرسو
و تنم که در آن نفس می کشند عناصر حیات
به زباله دانی خوش فرم
چونان انسانی.
مرا نام قابیل است،
کُشنده ی اوهام.
مکنده ی خون ِ گرم ِ صدها آرزوی شریف.
و به گورشان سپرده ام
به قعر عمیق فراموشی.
تنم با داغ برابر است.
گرم و درد و زبانه به هرسو.
و خاموش
چونان ستارگانی گرم
که وامانده شان سنگی سرد بیش نیست…
کوچه
با کفشهای کتانی اش می دوید
وصدای قلبش
تا هفت کوچه آنطرف ترم می پیچید.
سرعتش بالا بود
بی هوا پیچید توی ِ من
سرش با شدت خورد به دیوارم
شکست و
مُرد.
الاهه
روبه رویم در آئینه
زنی است.
انگاره ای از یک دختر ِ دور
که میشناختمش،
عجول و سرکش.
واداده به ساحت قدسی ِ" تعهد"،
آرام و محزون.
روبه رویم در آئینه
زنی است.
نمی شناسمش….
من
مرا به آونگ ساعتی آویخته اند
که هیچ روزش طی نمی شود.
می گذرم،
بی آنکه از من ثانیه ای خاطره بر جا ماند.
فوتو
مرا به قابی نشانده است
به هئیت زنان قاجار!
با چارقد و چادر.
دست به سرشانه ام ،
با احتیاط ِ مردان ِ قجر!
و تصویری مه آلود
از باغی که نمی دانم کجای خاطره هایم دیده ام.
راز
خط خطی های قرمزم آشفته اش کرد.
نمی دانستم بی آنکه بداند- میرود.
رازِ قرمز های لوندم را گفتم.
نمی دانستم که بداند- میرود
وهمه جا فریاد می زند:
من رازِ سرخ های ِ پری را می دانم ،
سبزه قبا، سرخ گلو، عشق خطا!
زن
نگاه می کنم.
و نفس در سینه، حبس.
چیزی مرا از درون پلاسیده است.
چیزی
ترسی شاید!
نگاه می کنم.
پیرزنی،
لنگان و غـٌرزنان
از کوچه می گذرد
و من پی ِ او.
او هی فحش می دهد
به قانون غلط خلقت
که" مردها می دوند و زنها می خزند!"
و من پی او!
هی تکرار میکنم.
هی
تکرار می کنم!
دیوانه
تصدقت گردم:
فصل تابستان است.
آبتنی مان
بیهوده به درازا نکشد!
مبادا خورشید
به قوت ِ قدرتش
چنان چشمهای تو را بزند
که سیلی ِ دستهای مهربانت
گونه های مرا...
خانه ی پدری
در گلوی انجیر بٌنی پیر
فرسوده میوه هاش.
در گلوی ساری بی موقع
نشسته قارقاری کش همه درد.
ای روزن سکوت شبانگاهی!
بی رویت ستاره و سجاده!
آتش نشسته به زهدان تاریکی
یک کودک حزین
فرسوده
خوابهاش!
حضور
دیوارهایی بلند
وآسمانی کوتاه،
حالا صلاه ظهر است
و صدایی
تنیده در تار و پود نیایش.
درختی
آواز می خواند.
و کفتری
ریشه هاش میان خاک آلوده بام،
رشد می کند به غو غوی جفتی در بام روبه رو.
گمانم حالا اگر بهار هم بیاید،
نه آواز درختی،
نه رویش افسانه ای پروازی،
ونه حتی
اشرفی لب پریده ای،
بیدارم نخواهد کرد.
هم خانه
لیوان بلوری را دوست ندارم
چایی در آن عریان است.
روبه رویم می نشیند و به فنجان ها بد و بیراه می گوید.
چشم در چشم ِ تفاله ای آویزان
یک چایی ِ عریان برایش می آورم.
هو هو هو .....
باد در گوشم می پیچد آرام می گوید:
هو هو هو....
و من می دانم
چه دل پُری دارد از آنهمه سرزمین بی آب و علف
که دیده است.
باد در گوشم می پیچد آرام می گویمش:
رو رو رو.....
خوب می دانم
در سرزمین مادری ام
آب
علف
عشق،
عطش بیهوده ای است.
تکرار
باید به سفر بروم
چند روز دیگر برمیگردم.
........
این شعر نیست
زندگی من است!
پرواز خواهم کرد
به من نگاه کن!
لبهایم می خندد
دلم،
می لرزد.
بعد از این ای همه دردهای خجسته!
مبارکبادم کنید.
نظرات ()

